اجوج ومجوج

فقر

فقر گرسنگی نیست،عریانی هم نیست.

فقر چیزی را نداشتن است ولی آن چیز پول نیست.

فقر همان گرد وخاکی است که بر کتاب های فروش نرفته یک کتاب فروشی می نشیند.

فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند.

فقر کتیبه ی سه هزار ساله است که روی آن یادگاری نوشته اند.

فقر پوست موزی است که از پنجره ی یک اتوموبیل به خیابان انداخته می شود.

                

          فقر شب را بدون غذا سرکردن نیست

             فقر روز را بدون اندیشه سرکردن است

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

آنگاه که او بخواهد!

روزگاری ساعت سازی  بود که ساعت هم تعمیر میکرد روزی مردی با ساعت خراب وارد مغازه شد.گفت:ساعتم خراب شده فکر می کنید میتوانید تعمیرش کنید؟ساعت ساز جواب داد:البته سعی خود را خواهم کرد.

مرد گفت:متشکرم اما این ساعت برای من خیلی با ارزش است.وساعتش را با خود برد.بعد او مردی وارد مغازه شدو گفت:

ساعتم کار نمی کند اما اگر این چیز کوچک را اینجا بگذاری وآن یکی را هم اینجا،مطمئنم که دوباره مثل روز اولش کار می کندساعت ساز چیزی نگفت وهمان کاری را کرد که مرد گفت.

ظهر نشده بود که مرد دیگری وارد مغازه شد ساعتش را گذاشت و گفت:یک ساعت دیگر برمی گردم تا ببرمش.

قبل اینکه مغازه تعطیل شود چهارمین مرد وارد مغازه شد وگفت:قربان ساعتم کار نمی کند من هم چیزی از ساعت سازی نمی دانم لطفا هر وقت آماده شد خبرم کنید.

به نظر شما از 4مردی که وارد مغازه شدند ساعت کدام تعمیر شد؟؟

 

ما اغلب مشکلات خود را نزد خدا می بریم وپیش از بازگشت آنها را برمی گردانیم.گاهی برای خداتعیین می کنیم چگونه گره از کار ما بگشاید.بعضی وقت ها هم برای خدا زمان تعیین می کنیم که تا چه زمانی باید باید دعای ما براورده شود.مانند مردانی که به ساعت سازی آمدند.

باید مشکل را به خدا واگذار کنیم.او خودبعد از حل آن به ما خبر میدهد.خداوند همیشه وقت شناس است.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

 

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

من سوخته ام در تب آنقدر که امروز

بین من وخورشید دگرفاصله ای نیست

 

در خانه ام آواز سکوت است خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

 

می خواستم از درد بگویم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

کار کوچک،نتایج بزرگ

مردی در ساحل دور افتاده ای قدم میزد.مردی را از فاصله دور می بیند که مدام خم می شود وچیزی را از روی زمین برمی دارد وتوی دریا پرت می کند.

نزدیک تر که می شودمی بیند مردی بومی صدف هایی را که به ساحل می افتد به  آب می اندازد.

_صبح بخیر رفیق خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

_این صدف هارا به دریا می اندازم الآن وقت جذر است اگر آنها را در آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

_دوست من!حرف تورا می فهمم.ولی در این ساحل هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارد تو که نمی توانی آنها درا به آب برگردانی خیلی زیاد هستند.تازه همین یک ساحل نیست می بینی؟کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند.

مرد بومی لبخند می زند خم می شود دوباره صدفی بر می دارد وآن را به داخل دریا می اندازد

_برای این یکی اوضاع فرق کرد

 

                            حتی اگه فردا دنیاتموم بشه

                            تو امروز یه درخت سیب بکار

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

یک رویا

خواب دیده بود در ساحل در حال قدم زدن با خداست.روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیش به نمایش درآمد.

متوجه شد در هرصحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته یکی جای پای او دیگری رد پایه خدا!

وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش گذاشته شدمتوجه شد که خیلی از اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظه زندگی اوبود.این موضوع او را رنجاند واز خدا پرسید:

((خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم باتو باشم همیشه همراه من خواهی بود.ولی متوجه شدم در بدترین شرایط زندگی فقط یک رد پا وجود دارد.نمیفهمم چرا در مواقعی که بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟!))

وخدا پاسخ داد:((مخلوق عزیز من تورا دوست دارم وهرگز تو را تنها نگذاشتم.زمانی که تو در آزمایش ورنج بودی فقط یک جای پا میدیدی و این درست زمانی بود که من تورا درآغوش گرفته بودم.))

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

انسان ها...

انسان های بزرگ درد دیگران را دارند

انسان های متوسط درد خودشان را دارند

انسان های کوچک بی دردند

 

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

 

انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش هستند

انسان های متوسط پرسش هایی طرح می کنند که پاسخ دارند

انسان های کوچک می پندارند پاسخ همه ی پرسش ها را می دانند

 

انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن بر میگزینند

انسان های متوسط گاه سکوت می کنندانسان های کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را از خود می گیرند

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

 

چه کسی میگوید

 

که گرانی اینجاست؟

 

دوره ارزانی ست

 

چه شرافت ارزان

 

تن عریان ارزان

 

ودروغ از همه چی ارزان تر

 

آبرو قیمت یک تکه ی نان

 

وچه تخفیف بزرگی خورده

 

قیمت هر انسان.......

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٦ ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

جملاتی ازیک بزرگ مرد

این متنو به مناسبت این روزا گذاشتم.بد نیست در کنار عزادار بودن واشک ریختن کمی به حرفای این مرد بزرگ وعجیب فکر کنیم وعمل کنیم.

 

 

 

در راه راست از کمی روندگان نترس که اکثرمردم گرد سفره ای جمع شده اند که سیری آن کوتاه وگرسنگی آن طولانی است.

هوای نفس را بابی اعتنایی به حرام بمیران.

بزرگترین نادانی بشر عدم شناخت خود است.

گیتی برای تو شیوا تریت پند آموز است اگر پند پذیرباشی.

بهترین شیوه ی صداقت وفای به عهد است.

بی خردتراز همه کسی است که خود را خردمند ترازهمه پندارد

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه کردن دیدی فردا او را به آن چشم نگاه نکن،شاید هنگام سحرتوبه کرده باشد وتو ندانی.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

چرامن؟

آرتور اش قهرمان تنیس وقتی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت با تزریق خون آلوده به ایدزمبتلاشد.طرفدارانش ازسراسردنیانامه های محبت آمیزفرستادند.

یکی ازدوسدارانش در نامه نوشته بود:چراخدا تورا برای چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟

آرتور درپاسخ نوشت:درسراسر دنیابیشاز50ملیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مندشده وشروع به آموزش میکنند.

حدود5ملیون ازآنهابازی راخوب یاد می گیرند قریب500هزارنفر تنیس را حرفه ای یاد می گیرند وشاید50هزارنفر درمسابقه شرکت میکنند و5هزارنفربه مسابقه تخصصی تر راه می یابند50نفر اجازه شرکت در مسابقات ویمبلدون را می یابند.

4نفر به مسابقه نیمه نهایی راه می یابندو2نفر به مسابقه نهایی

وقتی من جام بهترین تنیس باز جهان را در دست می فشردم هرگز نپرسیدم خدایا چرا من؟

وامروز وقتی درد می کشم بازهم اجازه ندارم بپرسم خدایا چرا من؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

 

 

تاکریسمس چندروز بیشتر باقی نمانده بود.جنب وجوش مردم برای خرید هدیه کریسمس هر روز بیشتر می شد.من هم به فروشگاه رفته بودم وبرای پرداخت پول هدیه یایی که خریده بودمدرصفصندوق ایستاده بودم،جلوی من دوبچه کوچک یکی5ساله ودیگری قدری کوچکترایستاده بودند.

 

پسرک لباس مندرسی به تن داشت،کفش هایش پاره بودند وچند اسکناس را در دست می فشرد.لباس دخترک هم دست کمی از او نداشت ولی یک جفت کفش نو دردست داشت وقتی به صندوق رسیدیم آنهارا روی پیشخوان گذاشت.

 

صندوق دار قیمت کفش هاراگفت:6دلار.پسرک پول هایش را روی پیشخوان ریخت:3دلار و5سنت بعد رو به خواهرش کرد وگفت:فکر کنم باید آنهارا سرجایش بگذاری.دخترک باشنیدن این حرف بغض کرد وباگریه گفت:نه نه!پس مامان توبهشت باچی راه بره؟؟؟من که شاهدماجرابودم3دلار ازکیفم درآوردم وبه صندوق دار دادم.

 

دخترک بازوهایش را دورم حلقه کردوبا شادی گفت:متشکرم خانم متشکرم.

 

ازاو پرسیدم:منظورت چی بودکه گفتی پس مامان با چی توبهشت راه بره؟!

 

پسرک جواب داد:مامان حالش خیلی بده بابا گفته شاید تاقبل ازعید کریسمس بره بهشت.دخرک گفت:معلم ما گفته خیابان های بهشت طلایی رنگه،به نظرشما اگه مامان با این کفش های طلایی تو خیابون های بهشت راه بره خوشگل نمیشه؟

 

چشام پر اشک شدوگفتم:چراعزیزم،حق با توست مطمئنم که مادرشما توبهشت خیلی قشنگ میشه

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

چقدرخنده داره!!!!!

چقدرخنده داره که یه ساعت عبادت به درگاه الهی دیروطاقت فرسامیگذره ولی90دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره.

 

چقدرخنده داره که100هزارتومن کمک در راه خدا مبلغ زیادیه ولی وقتی با همین مقدار به خرید میریم به چشم نمیاد

 

چقدر خنده داره یک ساعت عبادت در مسجدخیلی طولانیه ولی یک ساعت فیلم دیدن سریع تموم میشه

 

چقدرخنده داره وقتی میخوایم دعاکنیم هرچی فکرمیکنیم چیزی به ذهنمون نمیاد اما وقتی میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم

 

چقدرخنده داره خوندن یک صفحه یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن100صفحه از پرفروش ترین رمان دنیا آسونه

 

چقدرخنده داره سعی می کنیم ردیف جلو یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم امابه آخرین صف های نمازجماعت تمایل داریم

 

چقدرخنده داره اکثرمردم بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشن ویا کاری در راه خدا انجام بدن میخوان برن بهشت

 

چقدرخنده داره که وقتی جکی رو با پیام کوتاه ارسال می کنید مثل آتشی که درجنگلی انداخته شود همه جارا فرا می گیرد اما وقتی سخن وپیام الهی رامی شنویم دو برابردرمورد گفتن یا نگفتن اون فکرمی کنیم

 

                                        خنده داره نه؟

                                         دارید می خندید؟

                                           یا دارید فکر می کنید؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

دعا

یه کتاب کوچیک راجع به دعا دارم که بعضی از جملاتش نظرمو جلب کرده برا دوستای گلم میذارم امیدوارم خوشتون بیاد

 

بزرگترین مانع در برابر دعای موثر گناه کردن است

بزرگترین هدف شیطان بازداشتن ما از زانو زدن است

                                                          دیک ایستمن

 

وقتی مومنی از معاشرت با مومنان خودداری میکند،شیطان لبخند میزند

وقتی او کتاب آسمانی را نخواند،شیطان می خنددو وقتی دست از دعا کردن بردارد شیطان با خوشحالی نعره می زند

                                                             کوری تن بام

 

ایمان به خدایی که دعا را می شنود،مومنی دعا دوست می سازد

                                                                اندرو موزی

 

کسانی که باور ندارند دعا نمی کنند.این تعریف کاربردی برای ایمان است.ایمان دعا می کند اما ناباوری نه.

                                                              جان ای.هاردن

 

تو دعا کن بقیه را به عهده ی خدابگذار

                                                                 مارتین لوتر

 

کاری را که با دعا نمی توانی انجام دهی آغاز نکن

                                                                جان وسلی

 

دعا جوشش جان است وقتی به چیزی نیاز داریم وتا انسانیت در درون ماست.بی شک نیاز خواهیم داشت.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()

شعر

باز امشب میان واژه ها انگار

درگیرم

من از این واژه های تلخ و تکراری

دلگیرم

شب رویا و کابوسش

تن تب دار و درمانش

طلوع صبح و بیداری

من و تکرار تنهایی

هوای تازه و نم دار

شکایت های بس غم دار

دل بی تاب یک عاشق

نوای ناله های دل

کبوترهای آزادش

رها،در اوج،بر بامش

من و این زورق تنها

تو و این ناخدایی ها

حضور تازه ی فانوس

و قلبم با غمت مأنوس

سخن از آرزوهایم

نهان در قلب ،رویایم

هوای دیدنت در دل

امید ِعاشق بیدل

دوباره بیقراریهای یک نامه

دوباره این من ِ درگیر یک ناله

و باز هم انتهای شب...

سکوت سرد و اجباری

خداحافظ

و دلداری

امیدم، بودن ِ فردا

بهانه

خواب و یک رویا

...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

زیبایی عشق

 یک روزآموزگاراز دانش اموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راه غیر تکراری برای بیان عشق بیان کنید؟

هرکسی چیزی میگفت درآن بین پسری برخاست وپیش ازاینکه شیوه موردعلاقه خود را برای برای بیان عشق بیان کندداستانی کوتاه تعریف کرد:

روزی یک زن وشوهر که هردوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفته بودند آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجامیخکوب شدندیک قلاده ببربزرگ جلوی زن وشوهر ایستاده بودوبه آنها خیره شده بودشوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت ودیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت هردوپریده بود ودرمقابل ببرجرأت کوچکترین حرکتی را نداشتندببرارام به طرف انهاحرکت کرد همان لحظه مرد فریاد زنان فرارکردوهمسرش راتنهاگذاشت بلافاصله ببر به سمت مردجوان دویدوچندلحظه بعد صدای زجه های مردجوان به گوش زن رسید ببر رفت وزن زنده ماند.

داستان که به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردندبه محکوم کردن آن مرد اما راوی پرسید:ایامیدانید ان مرد درلحظه های آخر زندگی چه فریاد میزد؟

بچه ها حدس زدندلابداز زنش معذرت میخواست که اوراتنها گذاشته بود.

راوی گفت:نه آخرین حرف مرد این بود؛عزیزم توبهترین مونسم بودی ازپسرمان خوب مواظبت کن وبه اوبگوپدرت همیشه عاشقتون بود.

قطره های اشک چشم راوی راخیس کرده بود،ادامه داد:

همه زیست شناسان میدانند که ببرفقط به کسی حمله میکندکه حرکتی نشان دهد یا فرار کند،پدرمن درآن لحظه وحشتناک بافرارکردن پیش مرگ مادرم شده بود و او را نجات داد.

این صادقانه ترین وبی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم بود.

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳ ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

لذت های کم هزینه

گاهی به تماشای غروب خورشید بنشینیم

تلاش کنیم کمتر گله کنیم

بیشتر دعاکنیم 

گاهی هدیه هایی که گرفته ایم رابیرون بیاوریم ونگاه کنیم

باتلفن کردن به یک دوست قدیمی اوراغافلگیرکنیم

لذت عطسه کردن راحس کنیم

هرازگاهی نفس عمیق بکشیم

زیردوش آوازبخوانیم

قدراینکه پایمان نشکسته را بدانیم

گاهی به دنیای ى بالای سرمان خیره شویم

با داشتن حداقل یک ویژگی منحصر به فرد بابقیه فرق داشته باشیم

گاهی ازدرخت بالا برویم

با حیوانات مهربان باشیم

وقتی کاری را به درستی انجام دادیم برای خودمان یک بستنی بخریم وبالذت بخوریم

زیر باران راه برویم

درسکوت به صدای اب گوش کنیم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()

قرآن

قرآن من شرمنده توام

اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم می پرسند چه کسی مرده است؟!!!

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تورا برای مردگان ما نازل کرده.

قرآن من شرمنده توام

اگر تورا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام،یکی ذوق می کند تورا روی برنج نوشته،یکی به خود میبالد که تو را در کوچکترین قطع منتشر کرده است.

آیاخداوند واقعا تورا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟؟؟

قرآن من شرمنده توام

اگر به یک فستیوال مبدل شده ای،حفظ کردن توبا شماره صفحه،خواندن تو از آخر به اول یک معرفت است یا رکوردگیری؟!

ای کاش آنان که فقط تورا حفظ کرده اند حفظ کنی تا اینچنین تورا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال انکه دلش رحلی است برای تو.آنانکه وقتی تورا می خوانند چنان حظ می کنند گویی قرآن همین الآن بر ایشان نازل شده.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات ()

پریا

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

" - پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

***

" - پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل،

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

" - شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...

***

پریا!

دیگه تو روز شیکسه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، کویر و نمک زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا.

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور می میدارن

سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب که بد گله

آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

به جائی که شنگولش کنن

سکه یه پولش کنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

" حمومک مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

" قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

گریه تاون، وای وای تون! " ...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...

***

" - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، -

شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

[ که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

 

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

 

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما -  هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترک

تا کف پات ترک ترک ...

 

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!

مرغای شیکسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

***

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون -

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،

[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتی دیدن ستاره

یه من اثر نداره:

می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -

یکیش تنگ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ور کشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

" - دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد.

خورشید خانوم! بفرمائین!

از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله کردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم ... "

***

بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!

 

 این شعرمورد علاقمه یعنی از شیش سالگی بهش علاقه پیدا کردم اونم به طور اتفاقی

عموم تواتاقش این شعرو براش خودش میخوند که رفتم کنارش نشستم از حالت داستانیش خوشم اومد مجبورش کردم از اول برام بخونه بعد اون هر وقت میدیدمش میگفتم که برام بخونه اون بیچاره هم که رو حرف من حرف نمیزد.آخرشم نوارشو برام خرید.از خود راضی

عموم رفت اما این شعربرام یه خاطره شد.افسوس

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات ()